تبليغاتX
هم از سکوت گریزان، هم از صدا بیزار
چنین چرا دلتنگم؟ چنین چرا بیزار

 

خدا.....

 

 

+ تاریخ دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 0:27 برای من |

هراسان از کوچه پس کوچه های دلم میروی...صحنه ی حادثه را دیده ای..صحنه ی شکستن قلبم را..نترس اینجا در عالم دل کسی را مجازات نمیکنند...تو میروی و زندگی میکنی...من میروم و زندگی میکنم...تو فراموش میکنی ..من فراموش میکنم....تو میخندی  من میخندم...تو گریه میکنی من گریه میکنم...

فرق ما فقط در  تپیدن قلب است

.تو قلبت میزند.

.من قلبم میزد.

+ تاریخ پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 18:31 برای من |

میگن همه چیز مثله برق و باد میگذره راست میگن...میگن تا چشمتو بذاری رو هم همه چی تموم شده راست میگن...میگن سه سوته به اخرش رسیدی راست میگن..الکی الکی ۳ ماه تابستون تموم شد ۴ روز از مهرم گذشت 

+ تاریخ دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 16:53 برای من |

فقط دو روز دیگه مونده به مدرسه ها

تا میتونی خودتو از خوشی و کیف و حال پر کن

خودتو خفه کن

+ تاریخ جمعه یکم مهر 1390ساعت 14:4 برای من |

وقتی میبینی که توی هوا داره بوی گند میاد...وقتی میبنی که حس و حال خوبی نداری...وقتی میبینی همش افسرده و کسل هستی...وقتی میبینی حسه تنفر داری.. بدون که داری به اول مهر نزدیک میشی... بدون که باید دوباره همون درسای مسخره رو یاد بگیری..همون درسایی که اخرشم هیچ سودی برامون نداشت و فقط مخ مون رو الکی پر کرد.... بدون که باید بری پیش همون دوستات که تا حالا هیچ نفعی برای تو نداشتن و باز بچه بازیاشون و دعوا های الکیشون شروع میشه...بدون که باید دوباره از خدا طلب صبر کنی که بتونی همه چیز رو تحمل کنی...بدون که دوباره باید این زمان با ارزشتو تلف کنی اونم نه یکی دو ساعت...۹ ماااااااااااااااااااااااااااااااااه.....

اما میدونی برای گرفتن حال همه ی اینا باید چیکار کرد؟ باید شاد بود...باید بری بیرون نفس عمیق بکشی و بگی چه هوای خوبی... باید موقع بچه بازیه دوستات بهشون توجه نکنی...باید خیلی ساده از تمام کاراشون رد بشی و محل سگ هم بهشون نذاری.. باید کتاباتو جوری بخونی که تا اخر عمرت هیچ یک از کلماتشو یادت نره و از تک تک مطالبش توی زندگیت استفاده کنی...باید بهترین باشی...باید از زمان جلو بزنی...

اینطوریه که بین این همه بدی..تو میدرخشی..اینطوری که تو همه چیز رو شکست میدی و پیروز این بازیه زندگی میشی...

گور بابای هر چی پاییز و مهر و مدرسه و دوست بی معرفته...

توی این صفحه ی سیاه یک نقطه ی سفید باش .

 

+ تاریخ جمعه یکم مهر 1390ساعت 13:15 برای من |

به چه نگاه میکنی ؟

به من؟

میخواهی در مردمک سیاه چشمم تمام با هم بودنمان را دوره کنی؟

در چشمان من دنبال چیزی نگرد

 همه ی خاطراتمان را شستم

به چه نگاه میکنی؟

 به اشک روی  گونه هایم ؟

  میخواهی  در شفافیت اشکهایم خاطراتمان را پیدا کنی؟

 به اشکهایم نگاه کن

چشمانم تو را نشان میدهد

اشکهام تو را منعکس میکند

میفهمی؟

همه ی دنیای من تو هستی

به چه نگاه میکنی؟

 به وسعت غمی که در دل دارم؟

میدانی !

دیگر نگاه نکن!

نه تو توان نگاه کردن داری و نه من توان تحمل کردن

کاری از دست تو بر نمیاید

در اینجا در این نقطه ی طلاقیه دو نگاه مرده

فقط  دستانم به این لحظه ی مرگبار کمک میکند

دستانم چشمان تو را می پوشاند و این قصه پایان میگیرد

لعنت بر این دست ها که زندگی را با تو شروع کرد و با تو به پایان برد

+ تاریخ پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 23:23 برای من |

پلنگ سنگی دروازه‌ های بسته شهرم
مگو آزاد خواهی شد که من زندانی دهرم
 
تفاوت‌ های ما بیش از شباهت هاست باور کن
تو تلخی شراب کهنه ای من تلخی زهرم
 
مرا ای ماهی عاشق رها کن فکر کن من هم
یکی از سنگ های کوچک افتاده در نهرم
 
کسی را که برنجاند تو را هرگز نمی بخشم
تو با من آشتی کردی ولی من با خودم قهرم
 
تو آهوی رهای دشت های سبزی اما من
پلنگ سنگی دروازه‌های بسته شهرم

فاضل نظری

+ تاریخ چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 13:39 برای من |